سال نو مبارک
( زمزمه های دلتنگی سیمرغ آرام )
سلام دوستان گلم سيمرغيهاي عزيزي كه ديگه سراغي از سيمرغ نمي گيريد
وقتي اين وبلاگ رو ايجاد كردم دلم شكسته بود بخاطر اينكه به عشقم نرسيده بودم ولي خدا رو شكر ميكنم چرا كه امروز ديگه توي اون شرايط بد نيستم
خدا جونم دوستت دارم
اگر نسبت به کسي عشق نداشته باشيد ، نمي توانيد به او احترام بگذاريد و اگر به کسي احترام نگذاريد نمي توانيد ادعا کنيد او را دوست داريد.
اگر نسبت به کسي عشق نداشته باشيد ، نمي توانيد به او احترام بگذاريد و اگر به کسي احترام نگذاريد نمي توانيد ادعا کنيد او را دوست داريد.
خیلی شبیه اون دلفینم توی دریای آزاد، که وقتی ازم دوری نفس هام رو می شمارم. یک ، دو ، سه ...
هر نفس برای دلفین به معنای زندگیه . اونا با نفس نکشیدن خودکشی می کنن
شخصی پرخور با یك نفر كور هنگام افطار هم مجموع شد از قضا كور از پر خور، شكم خواره تر بود و مجال به او نمی داد – هنگام رفتن، پرخور به صاحب خانه گفت: حاج آقا! خانه احسانت آباد.
من امشب دو دفعه از تو شاد شدم. او ل بار بدان جهت كه مرا با كوری هم مجموع نمودی و چنین انگاشتم كه كاملا خواهم خورد دوم بار پس از فراغ از خوردن شاد شدم از اینكه این كور مرا نخورد.
(ممتاز الحكایه)
شاه عباس از وزیر خود پرسید:
امسال اوضاع اقتصادی كشور چگونه است؟"
وزیر گفت:
"الحمدالله به گونه ای است كه تمام پینه دوزان توانستند به زیارت كعبه روند!!"
شاه عباس گفت:
"نادان اگر اوضاع مالی مردم خوب بود كفاشان میبایست به مكه میرفتند نه پینه دوزان، چونكه مردم نمیتوانند كفش بخرند ناچار به تعمیرش میپردازند، بررسی كن و علت آنرا پیدا نما تا كار را اصلاح كنیم."
دارم از تو می نویسم که نگی دوستت ندارم
از تو که با یه نگاهت زیرو رو شد روزگارم
دارم از تو می نویسم دارم از تو می نویسم
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست
با تو چه زندگیهایی که تو رویا هام نداشتم
تک و تنها بودم اما تو ر وتنها نمی ذاشتم
حتی من به آرزوهات تو رو آخر می رسونم
می رسی تو من اما آرزو به دل می مونم
هر چی شعر عاشقانه است من برای تو نوشتم
تو جهنم سوختم اما می نوشتم تو بهشتم
اگه عاشقانه گفتم عشق تو باعثشه
اگه مردم تو بدون چه کسی باعثشه
وصال او ز عـمر جاودان بـه
خداوندا مرا آن ده کـه آن بـه
بـه شمـشیرم زد و با کس نگفتم
کـه راز دوست از دشمن نهان بـه
بـه داغ بـندگی مردن بر این در
بـه جان او که از ملک جـهان بـه
خدا را از طـبیب مـن بـپرسید
کـه آخر کی شود این ناتوان بـه
گـلی کان پایمال سرو ما گشـت
بود خاکـش ز خون ارغوان بـه
بـه خـلدم دعوت ای زاهد مـفرما
کـه این سیب زنخ زان بوستان بـه
دلا دایم گدای کوی او باش
بـه حکـم آن که دولت جاودان به
در سال 1264 قمري، نخستين برنامهي دولت ايران براي واكسن زدن به فرمان اميركبير آغاز شد.
در آن برنامه، كودكان و نوجواناني ايراني را آبلهكوبي ميكردند. اما چند روز پس از آغاز آبلهكوبي به امير كبير خبردادند كه مردم از روي ناآگاهي نميخواهند واكسن بزنند. بهويژه كه چند تن از فالگيرها و دعانويسها در شهر شايعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه يافتن جن به خون انسان ميشود
هنگامي كه خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيماري آبله جان باختهاند، امير بيدرنگ فرمان داد هر كسي كه حاضر نشود آبله بكوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مي كرد كه با اين فرمان همه مردم آبله ميكوبند. اما نفوذ سخن دعانويسها و ناداني مردم بيش از آن بود كه فرمان امير را بپذيرند.
شماري كه پول كافي داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبلهكوبي سرباز زدند. شماري ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان ميشدند يا از شهر بيرون ميرفتند روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند كه در همهي شهر تهران و روستاهاي پيرامون آن فقط سيصد و سي نفر آبله كوبيدهاند.
در همان روز، پاره دوزي را كه فرزندش از بيماري آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد كودك نگريست و آنگاه گفت: ما كه براي نجات بچههايتان آبلهكوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبيم جن زده ميشود. امير فرياد كشيد: واي از جهل و ناداني، حال، گذشته از اينكه فرزندت را از دست دادهاي بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور كنيد كه هيچ ندارم. اميركبير دست در جيب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنميگردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.
چند دقيقه ديگر، بقالي را آوردند كه فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميركبير ديگر نتوانست تحمل كند. روي صندلي نشست و با حالي زار شروع به گريستن كرد.
در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زماني اميركبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند كه دو كودك شيرخوار پاره دوز و بقالي از بيماري آبله مردهاند. ميرزا آقاخان با شگفتي گفت: عجب، من تصور ميكردم كه ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است كه او اين چنين هايهاي ميگريد.
سپس، به امير نزديك شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براي دو بچهي شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست.
امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان كه ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد.
امير اشكهايش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زماني كه ما سرپرستي اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم.
ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولي اينان خود در اثر جهل آبله نكوبيدهاند.
امير با صداي رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و كوچه و خياباني مدرسه بسازيم و كتابخانه ايجاد كنيم، دعانويسها بساطشان را جمع ميكنند. تمام ايرانيها اولاد حقيقي من هستند و من از اين ميگريم كه چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبيدن آبله بميرند.
امروز تولد منه ...........
با من باش
دارم دق مي كنم تحمل ندارم
ديگه خسته شدم دارم كم ميارم
دلم تنگ شده ديگه نا ندارم
همش فكر توام همش بي قرارم
ديگه اشكي برام نمونده
كه بخوام برات گريه كنم
فداي تو چشام
دلم داره واسه تو پر پر مي زنه
وقتي تو نيستي خيالت با منه
بدون تو كجا برم كنار كي بشينم
توي چشماي كي خيره بشم خودمو توش ببينم
تو كه نباشي به كي بگم چشا شو روم نبنده
به كي بگم يه كم نازم كنه كه بهم نخنده
بدون تو با كي حرف بزنم دردت به جونم
توي اين دنيا به عشق كي به شوق كي بمونم
به جون چشات از تموم اين زندگي سيرم
وقتي تو نيستي همش آرزو مي كنم بميرم
دیگر جا نیست
قلبت پر از اندوه است
خدایان همهی آسمان هایت
بر خاك افتاده اند
چون كودكی
بی پناه و تنها مانده ای
از وحشت می خندی
وغروری كودن از گریستن پرهیزت می دهد.
این است انسانی كه از خود ساخته ای
از انسانی كه من دوست می داشتم
كه من دوست می دارم.
می ترسی- به تو بگویم- تو از زندگی می ترسی
از مرگ بیش از زندگی
از عشق بیش از هر دو می ترسی.
به تاریكی نگاه می كنی
از وحشت می لرزی
ومرا در كنار خود
از یاد
می بری.
احمد شاملو
خير از عاشقي نديدم
اي خدا خوشي نديدم
يه ندا از ته دنيا رسيده بايد بميرم
كه ديگه عاشق نباشم ديگه دلداده نباشم
نباشم تا كه يه روز مثل حالا آواره باشم
مرگ من شده يه چاره واسه اين دل بيچاره
عشق تو كرده اين دل رو پاره پاره
اين چه دردي بود خدا جون
دل رو كرده درب و داغون
كه با غم نبودنش دل بشه پر از خون
اي بس كه نباشيم و جهان خواهد بود
ني نام ز ما و ني نشان خواهد بود
زين پيش نبوديم و نبد هيچ خلل
زين پس چو نباشيم همان خواهد بود
خيام
گر مي نخوري طعنه مزن مستان را
بنياد مكن تو حيله و دستانرا
تو غره بدان مشو كه مي مي نخوري
صد لقمه خوري كه مي غلام است آنرا
(خيام)
اي دل چو زمانه مي كند غمناكت
ناگه برود ز تن روان پاكت
بر سبزه نشن و خوش بزي روزي چند
زان پيش كه سبزه بردمد از خاكت
( خیام)
دیوانگی است که ازهمه گل های رزتنهابه خاطراینکه خاریکی ازانها دردست مافرورفته متنفرباشیم
فریاد ثانیه ها
هشدار دقیقه ها
افسوس ساعت ها
تنهایی و خلوت
رگبار سکوت
و من و صد افسوس
و کجایم من اکنون؟
و به دنبال چه می گردم؟
غرق در اندوهم
صفحات غمناک دل ماتم زده ام
با نم نم اشکهایم کم کم
رنگ تطهیر به خود می گیرد
رنگ پاکی ،رنگ عشق
رنگ عشقی که به سبکبالی پر پرواز من است
و دگر در دل من کم پیداست
جای خود را این رنگ
به سیاهی داده
به ندامت،افسوس
که مرا با خود به سکوتی ابدی می خواند
به سکوتی که هم آهنگ است
هم سوز است با نی
و صدای این نی تنهایی بود
که به من راز تحرک آموخت
وپلی ساخت برایم این نی
تا که خورشید سحر با لبخندش
شبهای دراز تنهایی را به سپیده ی صبح
منور سازد
و به آوای طنین اندازش
غنچه ی امید را
در وجود سرد من شکوفا ساخت
و به من آموخت
که به طوفان هراس و ترسم
یاد تو
نام تو
ذکر تو
کشتی نوح امیدم باشد......
دانستن کافی نیست باید اقدام کرد. خواستن کافی نیست باید کاری کرد. (هیرام اسمیت)
من ام و این صنم و عاشقی و باقی عمر
قشنگ ترين لحظه هايم را
به پاي ساده ترين دقايقت خواهم ريخت
تا باز هم بداني كه عاشق ترين پروانه ات بودم
و مجنون ترين ديوانه ات هستم . . .
چه تازه داري؟ بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته !
كه از سرودم رميده شادي، كه در گلويم شكسته آوا !
چه پرسي ازمن: -» چرا خموشي؟ هجوم غم را نمي خروشي !
جدار شب را نمي خراشي، چرا بدي را شدي پذيرا ؟ «
- شكسته بازو گسسته نيرو، جدار شب را چگونه ريزم ؟
سپاه غم را چگونه رانم، به پاي بسته، به دست تنها ؟
خروش گفتي ؟ چه چاره سازد، صداي يك تن، درين بيابان ؟
خراش گفتي ؟ كه ره گشوده، به زور ناخن، ز سنگ خارا ؟
بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته، دلم گرفته !
درين سياهي، از آن افق ها، شبي زند سر، سپيده آيا ؟
بغض
در اين جهان لا يتناهي،
آيا، به بيگناهي ماهي،
(بغضم نمي گذارد، تا حرف خويش را
از تنگناي سينه بر آرم )!
گر اين تپنده در قفس پنجه هاي تو،
اين قلب بر جهنده،
آه، اين هنوز زنده لرزنده،
اينجا، كنار تابه !
در كام تان گواراست ؛
حرفي دگر ندارم ! ...
(فريدون مشيري)
من كه مي دانم شبي عمرم به پايان مي رسد
نوبت خاموشي من سهل و آسان مي رسد
من كه مي دانم كه تا سرگرم بزم هستي ام
مرگ ويرانگر چه بي رحم و شتابان مي رسد
پس چرا ... پس چر ا ... عاشق نباشم
من كه مي دانم به دنيا اعتباري نيست
بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست
من كه مي دانم اجل ناخوانده و بيدادگر
سرزده مي آيد و راه فراري نيست
پس چرا ... پس چر ا ... عاشق نباشم
من كه مي دانم .........................
من كه مي دانم شبي عمرم به پايان مي رسد
نوبت خاموشي من سهل و آسان مي رسد
پس چرا ... پس چر ا ... عاشق نباشم
امروز به اندازه تمام دلتنگي هايم شاعر مي شوم. پيراهن غصه هايم را
به تن مي کنم
و مي نويسم از تمام شمع هاي اميدي که در دالان قلبم خاموش مانده اند
و از پروانه هاي بي وفاي روزگار
به اندازه اي که رنگ چشمان تو را در قاب نوشته هايم جاي دهم
و به آن ها بگويم امروز بي قرار تر از هميشه ام.
شاعر مي شوم به اندازه اي که لبخند تو را روي نوشته هايم بيابم
و ببينم آنها با حضور نامت در صفحات دفترم خوشحالند
و از نبودنت نالان.
مي نويسم از تمام غصه هايي که پيچک وار ديواره قلبم را مچاله کرده اند
بار الها
برای همسایه ای که نان ما را ربود نان
برای آنان که قلب ما را شکستند مهربانی
برای کسانی که روح ما را آزردند بخشش
وبرای خویشتن خویش آگاهی و عشق میطلبم.
(دکتر شریعتی)
دكتر شريعتي : مادرم هميشه بهم مي گفت عاشقي يك شب است و پشيماني هزار شب. حال هزار شب پشيمانم كه چرا يك شب عاشق نشدم!!
کاش میدانستیم زندگی با همه وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به قضا دادن و پس مردن نیست
زندگی خوردن و خوابیدن نیست
اضطراب و هوس دیدن و نادیدن نیست
زندگی جنبش و جاری شدن است
زندگی کوشش و راهی شدن است
از تماشاگه آغاز حیات تا به جایی که خدا می داند